☺☺ مرد كور (حتما بخوانید) !! ☺☺
مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
را
در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم . لطفا کمک
کنید . روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند
سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد
کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن
نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه
نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده
است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی
است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار
جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و
لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز
بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۲ ق.ظ توسط Amir j♥♥n
|
با سلام ، من امیرحسین ، دانشجوی رشته کامپیوتر هستم و در نصف جهان زندگی می کنم . امیدوارم لحظات خوشی را در " هفت پنجره " سپری کنید.